Friday, July 02, 2004

یه آدم جدید

یه چیزی بگم و برم. سری کتابهای بسوی کامیابی نوشته آنتونی رابینز رو خوندین؟ اگه نه که حتما بخونین. اما مطلبی که میخوام بگم اینه. توی یکی از کتابها(3 جلده) داستان جوونی بود که دنبال کار میگشت و دلش میخواست در یکی از شعب یه فروشگاه زنجیره ای مهم استخدام بشه. کاری که میکنه این بوده که میشینه و برای هر صد و خورده ای شعبه اون فروشگاه تک تک نامه میده. غافل از اینکه تمام این نامه ها به دست یک نفر میرسیده. مدتی میگذره و چون جوابی دریافت نمیکنه شخصا مراجعه میکنه و طبیعتا به همون شخص هدایت میشه. میدونین اون شخص مسئول چی بهش جواب میده؟ در حالیکه همه اون صد وخورده ای نامه جلوش بوده بهش پیشنهاد کار میده و میگه منتظرت بودم و میدونستم با پشتکاری که تو داری حتما سر و کله خودت هم بزودی به دنبال نامه ها پیدا میشه. حالا چی شد که یاد این ماجرا افتادم؟ دیشب نشسته بودم که دیدم از یه آدم ناشناسی برام IM اومد که فلان جا آپدیت شد! من نه اون آدم رو میشناختم و نه تا به حال اون وبلاگ رو دیده بودم. بعد از پرس وجو معلوم شد که صاحب وبلاگ داره به تک تک افراد وبلاگستان توی اورکات جدا جدا پیغام میده. من راستش برای کارش از دو جهت احترام قائل شدم: اول به خاطر احترامی که به دریافت کننده های پیغام گذاشته بود و به جای یه ایمیل بی معنی دست جمعی پیغامهای شخصی میفرستاد و دوم برای ارزشی که برای وبلاگ خودش قائل بود که حاضر بود برای جلب خواننده انقدر مودبانه خلاق باشه و وقت صرف کنه. این صبح صادق اول کارشه و چند روزیه که شروع کرده. من از همتون دعوت میکنم یه سری بهش بزنین و ببینینش.

Tuesday, June 29, 2004

بازم مهاجرت

این مطلب بسیار هوشمنذانه در مورد مهاجرت نوشته شده(نیمه دوم مطلب) نکته ای که خیلی به نظر من جالب آمد اینه که وقتی ایرانیی کاملا با محیط جدیدش خو میگیره و راحته این نکته از طرف بقیه ایرونی ها(منجمله خودم) به عنوان یه نکته منفی یاد میشه...طرف امریکایی شده. در واقع این راحت بودن رو با حل شدن و اضمحلال در محیط یکی میبینیم. نوشته کیخسرو دید جدیدی بهم داد:
"يک مهاجر تنها هنگامی سوار بر پيشرفهای اجتماعی، فرهنگی و علمی کشور مقصدش می شود که همانند مردم آن کشور عمل کند. در غير اينصورت به دليل اختلافهای موجود، يا عقب می ماند يا بايد انرژی زيادی صرف کند که در حالت دوم برای مدت زيادی دوام نمی آورد. يکی از دلايل جمع شدن مهاجران در يک جا (محله های چينی، ايرانی، يونانی و ...) يک نوع واکنش دفاعی در برابر تغيير است. به اين ترتيب که اکثريت اين افراد قادر به ۱) يادگيری سريع زبان ۲) شرکت در اتفاقات فرهنگی، اجتماعی و سياسی و ۳) راهيابی آسان به بازار کار نيستند و با جمع شدن و زندگی در محله های مختص خودشان از طريق همياری مشکلاتشان را رفع می کنند. ديناميک اين گروه کاملآ پسرو (backward) می باشد. چون آنها از يک طرف نتوانسته اند به طور کامل وارد ديناميک کشور ميزبان شوند و از طرف ديگر از ديناميک کشور مبدا هم تبعيت نمی کنند. با گذشت زمان دوگانگی شخصيتی در اين گروه بسيار بالا ميرود و عمومآ تحليلهای درستی از مسائل پيرامونشان نمی دهند. تنها نسلهای دوم و سوم از اين مهاجرين هستند که زندگی طبيعی و همگام با ديگران دارند. "

این دید به عقیده من کاملا صحیحه. من شخصا بعد از سه سال کم کم دارم جرات میکنم که ببینم دنیای اطرافم واقعا چه خبره و چطور باید در این جامعه جدید فکر کنم تا موفق بشم. در واقع اینکه آدم رشد کنه و از لاک دفاعیش بیرون بیاد کار آسونی نیست. گاهی اوقات راحت تره به ترسهامون اسامی زیبایی مثل وطن پرستی بدیم تا اینکه مجبور بشیم بریم وسط میدون و ثابت کنیم چند مرده حلاجیم.

ورزش

آقا این تابستون گفتیم بالاخره به آرزوی دیرینه جامه عمل بپوشونیم و بریم یه ورزش شیک یاد بگیریم. بالاخره باید معلوم بشه ما اومدیم خارج! خلاصه چشمتون روز بد نبینه از اونجایی که عوض همه چیز هم خدا بمون رو داده نه گذاشتم و نه برداشتم و اسمم رو کلاس اسکی روی آب نوشتم. حالا منم خیلی که شق القمر کردم الان یه چند هفته میشه که با دوچرخه میرم مدرسه و برمیگردم(سر بالاییش زیاده به خدا) و گاهی هم باشگاه دانشگاه یه دست و پایی تکون میدم. منظر اینه که آمادگی جسمانی صفر! امروز جای همتون خالی بود که منو تو آب ببینین که چه جوری تقلا میکردم فقط اون اسکی ها رو پام کنم. بعضی وقتها این کم وزن شدن اجسام تو آب( قانون چی بود؟) بیشتر اسباب زحمته...اول که آب حسابی سرد بود. کلی هم از این لباس غواصی و جلیقه نجات تنمون کرده بودند که هم یخ نکنیم و غرق نشیم و در ضمن وقتی رو آب زمین میخوریم(جمله رو!) ماتحت مبارک کمتر درد بگیره و اصلا نمیشد تکون خورد. از اونور هم این اسکی ها به این گندگی هی از زیرم در میرفت میامد بالای آب و مگه میشد پام کنم؟تازه تا میامدی اولی رو پات کنی دومی رو آب برده بود ده متر اون ور تر و باید یه وری شنا میکردی تا بهش برسی. خلاصه اوضاعی بود! عین سوسکی که تو آب گیر افتاده شده بودم. اما خیلی خیلی خوب بود. بعضی خانواده ها خیلی اهل ورزش هستن و بچه ها رو هم اینطوری بار میارن. خانواده ما اینطوری نبود. مضافا بر اینکه اصولا دخترها کمتر از پسر ها هم ورزش میکنند. اما من همیشه هم از ورزشکارها خیلی خیلی خوشم میامده(کی بدش میاد؟!) و هم دوست داشتم خودم اهل ورزش باشم. خوشحالم که بالاخره به ترسم غلبه کردم و رفتم دنبالش. حالا هروقت تونستم اسکی کنم بتون خبر میدم.

پ.ن. این مخصوص خانومهاست، آقایون اگه فکر میکنن خاله زنکیه نخونن. بانوان جوانی که علاقمند به کوچک شدن نشیمنگاه مبارکه هستین یک عدد دو چرخه بخرین و روزی نیم ساعت تو یه مسیری که حسابی عرقتون رو دربیاره پا بزنین. مسیر خونه من تا مدرسه، رفتنه یه سر پایینی هست که اصلا حتی لازم نیست پا بزنم انقدر شیبش زیاده. در نتیجه خودتون میتونین تصور کنین برگشتنه چه پدری ازم در میاد. دو هفته طول کشید تا تونستم بدون توقف و استراحت بیام خونه. اما معجزه میکنه! دوچرخه پسر همسایه رو یه دو هفته قرض بگیرین و بعد منو دعا کنین. اگه تو ایران امکانش نیست میتونین برین باشگاه و دوچرخه اونجا رو بزارین رو درجه بالا که مجبور بشین حسابی به خودتون فشار بیارین. تو تهران یادمه یه جا برای دوچرخه سواری بود(چیتگر؟) اگه هنوزم خوب باشه.

بد دهنی

دیدن بعضیا چقدر بد حرف میزنن؟ دائم یکی در میون یا از پایین تنه وام میگیرن یا به زمین و زمان بد و بیراه میگن؟ بدیش اینه که مثلا طرف داره بحث جدی هم میکنه، ممکنه حرف حسابی هم بزنه اما انقدر بد و زننده حرفش رو میگه که آدم عطاش رو به لقاش میبخشه. جالب اینجاست که خیلی از آدمهای اینطوری احساس باحالی هم بهشون دست میده ، فکر میکنن توانایی خاصیه اگه آدم بد حرف بزنه و کلمات زشت بکار ببره. فکر میکنم همه آدم ها اگه خیلی آفتاب مهتاب ندیده باشند بالاخره تو جمع دوستانه شون پیش میاد که بزنن به کربلا و با حال هم هست...اما آدمهای بد دهن خیلی زمان و مکان ندارن. برخلاف تصورشون هم خیلی کنترلی روی اینکه کجا چه جوری حرف بزنن ندارن...مثل همه آدمها بالاخره یه روش مشخصی عادت کردن حرف بزنن و هر چقدر هم که بخوان هواسشون رو در شرایط استراتژیک جمع کنن بالاخره یه کلمه نا مربوط از دهنشون در میره و کار رو خراب میکنه. وقتی آدم مواظب حرف زدنش و اینکه چی از دهنش میاد بیرون نباشه هم در درجه اول به خودش بی احترامی کرده و ارزش خودش رو در حد کلماتش پایین میاره و هم اینکه علنا داره به مخاطبش توهین میکنه. خلاصه اینکه خیلی به نظر من زننده است. خیلی!

------------------------------------------

چند تا نکته به ذهنم رسید:
بعضی از آدمهایی که دیدم بد دهن هستند ظاهرا بد دهن بودن رو با شوخ بودن اشتباه میگیرند در صورتیکه به نظر من ربطی نداره. آدم ممنکه در مورد امورات پایین تنه یه24 ساعت شوخی کنه اما وقتی بحثش تموم شد دیگه تموم شده.اگه وسط هر شوخیی از ک..ر و ک..س ااستفاده کنیم الزاما حرفمون ختده دار تر نمیشه.

نکته بعدی شاید احساس عدم امنیت باشه. بالاخره من فکر میکنم اگه آدم دائم بد حرف بزنه آدمهای دور و اطراف به حالت دفاعی فرو میرن، معذب میشن و شاید از بحث کردن چشم پوشی کنن فقط برای اینکه نخوان با طرف به قول معروف دهن به دهن بشن. میتونه روش دفاعی موثری باشه، اگرچه که فکر نمیکنم احترام چندانی به دنبال داشته باشه.

معاشرت و دوستی با آدم بد دهن به نظرم دو تا نکته منفی اساسی داره: اول اینکه بخواهی یا نه بعد از یه مدت طرز حرف زدن اون با کمی زیاد و کم طرز حرف زدن تو هم میشه. ممکنه فکر کنی که تو اینطور آدمی نیستی اما خیلی زودتر از اونچه که آدم فکر کنه شبیه معاشرینش میشه. نکته دوم اینکه حتی اگر در باطن متفاوت باشی جامعه برات به اندازه کلمات دوستت احترام قائل میشه. بالاخره یاخودتم اونطوری هستی یا حد اقل جرات یا شعور اعتراض نداری. به هرجهت چرا بفیه باید برات احترام قائل بشن وقتی خودت برای خودت احترام قائل نیستی؟

Monday, June 28, 2004

اتحاد

اینو بخونین که خداست! من از وبلاگ نازنین پیداش کردم.من که گذاشتم اون بغل تو لینکهام. شمام بزارین...حتی اگه شده برای پست یه روزتون.

Saturday, June 26, 2004

آرزو

کاش یه سایه یا مداد چشمی اختراع بشه که بزنی و ناراحتی و بی حوصلگیت تو چشمات معلوم نباشه.
یکی نیست بگه بابا جوون! تو که هرچی وبلاگ بود مرور کردی، حرفی هم که نداری بزنی خوب برو بخواب لااقل که خدای نکرده صبح بتونی پاشی! مشکل اینجاست که من ظاهرا به اینترنت و وبلاگ معتاد شده ام...صبح هنوز بیدار نشده اینجا رو چک میکنم و شب هم آخرین کار قبل از خواب. حالا در طول روز چند دفعه میام بماند.دروغ چرا؟ کامنت هم میدین خیلی خوشحال میشم. آمار بازدید کننده ها رو هم چک میکنم. برای وبلاگ انگلیسیم هم کنتور گذاشتم ببینم اصلا کسی میره سراغش... خیلی مشکله آدم مثل من تازه به دوران رسیده و وبلاگ ندیده باشه.

Friday, June 25, 2004

از کجا خبر میخونین؟

امشب خیلی دلم میخواست سوادشو داشتم و یه تحلیل سیاسی مینوشتم.راجع به وضیت حقوق زنها در ایران، انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، روابط اتحادیه اروپا با ایران، تحلیل آینده سیاسی ایران، عملکرد مجلس هفتم، عراق، افعانستان، رواندا، کره شمالی...متاسفانه ندارم. کم کم شروع خواهم کرد نظراتم رو بنویسم اما تا موقعی که روم بشه باید بیشتر و بهتر بخونم و به وب سایتها/وبلاگهایی که تحلیل های خوبی دارند هم بیشتر سر بزنم. میشه شما هم خبرگزاری محبوبتون و وب سایتی که از همه بیشتر تحلیل هاشو میخونید بهم بگین؟فارسی و انگلیسی هردو خوبه.

پ.ن.1 .الان بیشتر از یه هفته است که با دوچرخه میرم مدرسه و برمیگردم. یادم رفته بود دوچرخه سواری تو شب چه کیفی داره!

Thursday, June 24, 2004

هر کجا هستم باشم

جند روز پیش یه چیزی نوشتم راجع به وطن. از نظرات معلوم بود که نتونستم منظورم رو برسونم. من هیچ وقت نخواستم تمدن دو هزار و پونصد ساله ایران رو نفی کنم. حتی اعتقاد دارم که همین پویایی اندیشه و نسل متفاوتی که در ایران هست کاملا کافی هست که آدم بخواد به ایران افتخار کنه. حرف من چیز دیگه ای بود.در واقع دو تا نکته هست. یکی اینکه چیه که یه تیکه خاک رو برای آدم انقدر مهم میکنه؟ چرا خاک ایران با خاک امریکا فرق میکنه؟ چرا این خطهای تو نقشه انقدر مهمه؟ چرا وطن انقدر مهمه؟ چرا با همه خوبیهای آمریکا و بدیهای ایران بازم برای من(و اکثر مهاجرین)وطن همون ایرانه؟اصلا این وطن یعنی چی؟

نکته دوم اینه که برای آدمی مثل من که کاملا از زندگیش در ایران کنده و آمده آمریکا آیا واقعا وطن مهمه؟ چرا باید من وطن داشته باشم؟ اصلا اگر بخوام هم میتونم داشته باشم؟ آیا جز اینه که بعد از 10-15 سال زندگی تو آمریکا دیگه ایران برام غریبه میشه و در عین حال هیچ وقت هم آمریکایی نخواهم بود؟ آیا جز اینه که روزی که از ایران کندیم و اومدیم نشون دادیم که ایران موندن برامون کافی نیست؟

من هیچ وقت نخواستم و نمیخوام ایرانی بودنم رو نفی کنم. جایی که به دنیا اومدم و درش رشد کردم بخشی از منه. انکارش انکار خود منه. اما من دارم به این نتیجه میرسم که خونه آدم مهاجر تو دلشه. وطن جاییست که آرامش داشته باشیم. که خوشجال باشیم. که خودمون باشیم. روزی که پامون رو از خاک ایران بیرون گذاشتیم همون روز یه برگی از زندگیمون رو برای همیشه ورق زدیم. من هیچ وقت دیگه اون آدم سابق نخواهم بود.دوتا انتخاب دارم: یادائما به پشت سر نگاه کنم و تا ابد با این سئوال که من مال کجا هستم دست و پنجه نرم کنم و همیشه غمگین و سرگشته باشم یا اینکه تصمیم بگیرم که خودم وطن خودم باشم. مهم نیست که کجا زندگی میکنم. مهم اینه که درونم آرامش داشته باشم.مهم اینه که تو زندگی آدمهای اطرافم تاثیر مثبت بگذارم. که دینم رو نسبت به آدم بودنم ادا کنم. من دیگه هیچ وقت نمیتونم واقعا به جایی تعلق داشته باشم. پس بهتر نیست که جرات به خرج بدم، رشد کنم، از نظر مادی و معنوی به قدرت برسم و هرجا میخوام باشم؟ آیا اگه به خودم تعلق داشته باشم بهتر نیست؟ بهتر نیست به وطن درونم بپردازم؟

Wednesday, June 23, 2004

عکسها دیده نمیشه

اشکال از سرویس شما نیست چون منم با این سرویس کابلی سریع همیشه نمیتونم ببینمشون. فکر کنم اشکال از سرور هست. بالاخره هیچی بیخودی مجانی نیست که. کمی صبر کنید و اگه نشد یه وقت دیگه سعی کنین. شرمنده! چشم! پولام رو جمع میکنم دات کام میشم.

چرا ما اینیم که هستیم؟

با یکی حرف میزدم، موضوع جالبی پیش اومد. تا حالا فکر کردین که برای به وجود آمدن این آدمی که هستین چه قدر خودتون تصمیم گرفتین، چه قدر مستقیم بهتون آموزش داده شده و چه قدر از شخصیتتون عکس العمل نا خود آگاهتون در مقابل دنیای خارجه؟
فکر میکنم اکثر آدمها در خدود سن 18 سالگی شروع یه ارزشیابی هنجار ها و نا هنجارهایی میکنند که بهشون مستقیم آموزش داده شده. مثل مذهب، آداب اجتماعی، ارزش تحصیل...اما کمتر آدمهایی پیدا میشن که حواسشون به اون بخش عظیمی از خصوصیاتشون باشه که به صورت عکس العمل مثبت یا منفی نسبت به دنیای خارج شکل میگیره. مثلا آدمی که یه بابای زورگو داره ممکنه همیشه بره و با مردهایی رابطه برقرار کنه که عین رفتار باباش رو دارند.(چون تنها نوغ بازی هست که با جنس مخالف بلده) همین آدم تو خود آگاهش ممکنه دائم غر بزنه که همه مردها بدن اما در واقع این خودشه که دلش میخواد زور بشنوه. همین آدم ممکته زیادی ادم با محبتی بشه و خوشحال کردن دیگران براش زیادی مهم بشه. البته اجتماع اطراف میتونه اثر خوب هم روی آدم بگذاره. اما نکته اینه که چه این اثر خوب باشه، چه بد شما روش کنترلی ندارین. چون شما برای وجود یا عدم وجودش تصمیم نگرفتین. معمولا آدمها زمانی به فکر تغییر این دسته از خصوصیات می افتن(اگه تازه بیافتن!) که یه جایی گیر کردن. به قول معروف با سیلی اجتماع حالیشون شده که یه جای کار میلنگه. اما اگه آدم حواسش به این مساله باشه...فیلترهای مغزش رو دائم چک کنه، سلسله ارزشهاش رو مرتب ارزیابی کنه و نقد(سازنده نه اون صدا کوچولو ایراد گیره) رو از خودش شروع کنه اونوقت اولا خودشه که تصمیم میگیره اجتماع اطراف چه اثری روش بزاره، دوما چون با فکر و خود آگاه ارزشها و رفتارهاش رو انتخاب مبکنه فدرت داره که در زمان لازم اونها رو به راحتی جایگزین کنه و سوما اینکه برای این تغییرات هزینه خیلی خیلی کمتری میپردازه. نکته اصلی اینه که این نوع فکر کردن باید به صورت عادت دربیاد. فردی که اینطوری فکر میکنه دائما هشیاره و از تغییر نمیترسه. باید به خودمون یاد بدیم که پشت ارزشهامون فکر باشه. که بتونیم همیشه بگیم که چرا ما اینیم که هستیم.

Monday, June 21, 2004

عکس

جای همگی خالی با دو سه تا از دوستا رفتیم دیدن آبشار نیاگارا. از اینجا دو ساعت فاصله داره. خیلی زیبا بود. تنها مشکل این بود که متاسفانه آبشار پشت با آمریکا و رو به کاناداست و ما هم(در واقع من!) با این ویزای دانشجویی نمیتونستیم از مرز رد بشیم. اینم عکس از سفر:






این آقاهه هم جواد مدل آمریکاییه. شمردیم به پشت موتورش 17 تا چراغ زده بود. پرچم ها رو هم که دارین؟