Tuesday, December 06, 2005

خداحافظی

اول اینکه من از صمیم قلب حادثه امروز رو به همه و مخصوصا دوستای خبرنگار تسلیت میگم. آدم واقعا متاسف میشه.

بعد هم من دارم این وبلاگ رو میبندم. دلایلش خیلی شخصیه. دلم میخواد از همه همتون که به اینجا سر می زدید نهایت تشکر رو بکنم. نظرات تک تکتون برام مهم بوده و حضورتون همیشه مایه دلگرمی. ممنونم که همراهم بودین. این وبلاگ با حضور شماها کامل بوده. ممنونم.

پ.ن. من ممکنه خود وبلاگ رو هم تصمیم بگیرم حذف کنم. اگه بخوام این کار رو بکنم راهی هست که بتونم نوشته های این مدت رو نگه دارم؟ ممنون از کمکتون.

Wednesday, November 30, 2005

خیلی نگرانم. ژوژ تمام دیروز رو زیر تخت خوابیده بود. فکر کردم همینجوری حوصله نداره. از طرفهای 7 عصر شروع کرد بالا آوردن. شب بد تر شد. نه چیزی میخورد و نه آب. دیگه فقط مایع بالا میاورد و کف. تا صبح یه هفت هشت دفعه ای بالا آورد. هشت صبح زنگ زدم دکترش. بردیمش بیمارستان و الان نگرش داشته اند تا فردا. بهش قراره داروی ضد تهوع تزریق کنند و اگه افاقه نکرد ازش عکس بگیرند ببینند چی تو معده اش میبینن و آزمایش خون بگیرن. جیگرم کباب شد از بس حال نداشت. موشی تپلیم جاش خالیه تو خونه.

Tuesday, November 29, 2005

روزانه

امتحانم پاس شد. این امتحانه مهمه چون توش باید برم از موضوع تحقیقم جلوی کمیته ام دفاع کنم. مشکل اصلیش هم اینه که از کار نکرده باید دفاع کنی. یعنی باید بری موضوع رو شرح بدی و نشون بدی که این تحقیق انقدر داره به جلو بردن علم و دانش بشری کمک میکنه که ارزش داره به خاطرش یه مدرک دکترا بدن دستت! معمولا یه مقداری از کار رو انجام دادی و بعد استادت میگه بیا امتحان بده...مال من یه ذره هول هولکی شد چون یکی از اعضای کمیته پا به ماهه و همین امروز و فرداست که به سلامتی یه آدم به آدمهای دنیا اضافه کنه. خلاصه اینجوری شد که ما در حضور چهار نفر و نصفی موضوع تحقیق رو ارائه کردیم. اولش از اتاق میندازنت بیرون و یه ذره پرونده ات رو زیر و رو میکنند...بعدش تو میایی یه مقادیری ارائه میکنی و دور از جون شما اونا یه مقادیری با سئوالات گوناگون قهوه ایت میکنند که فکر نکنی پخی هستی و حسابی به پوچی برسی که بعدا خوب کار کنی...بعدش از اتاق میندازنت بیرون و دوباره حرف میزنن که ببینن تو عرضه انجام دادن همه این کارهایی رو که گفتی میکنی داری یا نه..بعدش صدات میکنند و نتیجه اش رو بهت میگن...میتونی پاس کنی که آبجیتون اینجور شد یا اینکه مشروط پاس کنی یا اصلا بیفتی که این آخری احتمالش خیلی کمه مگر اینکه استاد راهنمات یا اعضای کمیته ات یه جای "کار گروهی" شون بلنگه.

الانم مثل سگ مریضم. گلوم حسابی درد میکنه و دچار تناقض عجیبی شده ام. از گرسنگی دارم به حال تهوع می افتم اما میل به خوردن هیچ کدوم از غذاهای دورم رو هم ندارم. 24 ساعته نون و چایی خورده ام همش. خوب که شدم میام مینویسم دوباره.

کتاب آموزش فارسی خوب سراغ دارین؟

Sunday, November 20, 2005

فارسی شکر است

من دیروز نیم ساعت وقت صرف کردم که به پرادیپ فرق تخم و تخمه و تخم مرغ رو یاد بدم.

پ.ن. سه شنبه صبح یه امتحان مهم دارم. بعدش قراره بشم یه آدم نرمال دوباره.

پ.ن.2: برای اونایی که گفتن چی یادش دادی...
پرادیپ: How do you say "I want"
میخوام
miikaam?
exactly...you see, it is M I K H A M...that sound is kh not k.
(شروع به تمرین جمله سازی میکنه) چایی میکام. نان میکام.
It's خ. you see...خخخخخخخ
(تاکید روی خ حالا بیش از حده ) چایی میخخخام. نان میخخخخام...(حالا تمام صبحونه ای رو که من میخورم نام برده به جز تخم مرغ) How do you say eggs?
تخم مرغ. Tokhm is the egg in general. Morgh is the bird...hen...
موورگی؟
No, مرغ. M O R G H.
AAAh. morgh! we have morgh in Hindi. it means bird...شروع میکنه شعر هندی خوندن
....what was the first word?
تخم. [اینجا من ترسیدم بره یه روز به یه آدم محترمی بگه من صبحونه تخم میخوام]
....You see there are three words. TOKHM, if alone is a bad bad bad word. it's the street word for men's ball. Never say that.
(میخنده) so I can't say it in front of your mom?
NO! then there is Tokhmeh. It is the same but with an E H at the end. it's the part of the nuts. like pumpkin seeds or sun flower seeds that people eat. and the last, any birds egg is the name of that bird with the word TOKHM...TOKHM E MORGH.

تخم مرغ میخوام. نان میخوام. پنیر میخوام. چای میخوام
sure joon! (حالا همه اینا پای تلفنه و وقتم نصفه شب)
مرسی, جون
خواهش میکنم.
خواهش مییییکووونم. خواااهش میکنم...Did I say it right?
....

[و خلاصه به همین منوال]

Friday, November 11, 2005

ببینم یعنی اگر یک زن تبعه خارج با یک مرد ایرونی ازدواج کنه چه بخواد و چه نخواد خودش وبچه هاش ایرونی محسوب میشند اما یک زن تبعه ایران اگر با یک مرد خارجی ازدواج بکنه حتی اگر بخواد هم بچه ها و همسرش نمیتونند ایرانی باشند؟ من فکر میکردم مرد ایرونی اجازه داره برای بچه هایی که از همسر خارجیش داره تقاضای پاسپورت ایرونی بکنه اما از زن ایرونی این حق سلب شده. حالا شما به من میگین ازدواج با مرد ایرونی خانواده رو اتوماتیک ایرونی میکنه. کسی ماده قانونیش رو میدونه که دقیقا چی میگه؟

Tuesday, November 08, 2005

گفتم بهتون که فیلم "بدون دخترم هرگز" رو نشستم و دیدم؟ یکی از این دفعه هایی که رفته بودم پیش پرادیپ رفتیم فیلم بگیریم و من چشمم افتاد به این فیلمه...گفتم الا و بلا که من اصلا وظیفه میهنیم هست که بشینم اینو ببینم. شرمنده که اگه نبینم اصلا پاسپورتم باطل میشه...نمیدونم شماها دیدنش یا نه...نمیشه گفت حقیقت نداره...من اینو به پرادیپ هم گفتم، طبق قوانین ایران مرد واقعا صاحب اختیار و مالک خانواده است بنا بر این اگه زن یه آدم عوضی بشی میشه که همه این بلاها سرت بیاد. داستانش اینه که شوهره زن و بچه اش رو میبره از آمریکا به ایران برای دیدن و قول میده یعنی به قرآن قسم میخوره برای یارو که زود برمیگردن. اونجا که میرسه میزنه زیرش و زنه رو وحشتناک تحت کنترل میگیره و دست بزن هم داشته. آخرش زنه با دخترش از مرز ترکیه قاچاقی فرار میکنه. اما جوری که اینا نشون دادند به بیننده القا میکرد که ایران یه پایگاه نظامی بزرگه و همه خانواده های ایرونی هم آدمهای آشغالی هستند...اصولا نقد اینجور فیلمها و کتابها که خارجی ها میسازن خیلی سخته. برای اینکه نمیشه دست روی هیچ جای بخصوصیش بذاری و بگی داره دروغ میگه(البته یکی دو جا اشتباه داشت مثل اینکه اگر زن یه ایرونی بشی اتوماتیک ایرونی میشی) اما وقتی نگاه میکنی میدونی که ایران انقدر سیاه نیست...نمیدونی از چی اما ایراد بگیری. مشکلش اینه که فقط سیاهی ها رو نشون میدن. نمیدونم والا. من این کتاب خانوم آذر نفیسی رو نخونده ام اما شنیده ام که اونم همینطوری فقط از بدیها میگه.

الان اومدم اینجا بنویسم برای اینکه مغزم تقریبا ایست کامل کرده گفتم با شماها یه ذره حرف بزنم دلم باز بشه. گاهی وقتا فکر میکنم زندگی چه اتفاق عجیبیه ها. من همیشه میگفتم دوتا ملیت رو اصلا طرفشون نمیرم..هندی ها و چینی ها. از آدم کچل و آدم سیبیلو هم خوشم نمیاد. اما حالا با پرادیپ آرامشی رو دارم که تو هیچ کدوم رابطه های قبلی ام نداشته ام. خود خودمم و هیچ وقت هم نیازی نیست نقش بازی کنم یا یه آدم دیگه باشم. همین موجود شلخته و صدا بلند و طرفدار حقوق زنان و زود عصبی بشو و تپلی که هستم خیلی هم خوبه و کافیه. من اینو هیچ وقت نداشته ام...تازه قبلنا از این لاغرتر بودم و راجع به حقوق زنان کمتر میدونستم و برای طرفداری از زنا با همه کل کل نمیکردم و اصلا اصلا انقدر صریح و روراست با آدمها در ابراز عقایدم نبودم. البته خودم یه تئوری دارم و اونم اینه که خودم بزرگ شده ام. چون خودم به خودم اجازه میدم (حد اقل تو اکثر موارد) که خودم باشم و همینی که هستم رو قبول دارم برای همین هم ظرفیت و دید اینو پیدا کرده ام که با کسی باشم که اونم با خودش و دنیای اطرافش همین سطح از پذیرش رو داره. یعنی قبلا اگر حتی آدمی با این سطح از پذیرش هم در مسیرم قرار میگرفت من ظرفیت درک و جذبش رو نداشتم.

حالا خلاصه به قول دوستی نهی نکنید که به سرتون میاد. من که دیگه نمیگم این بده اون بده. میترسم آخرش زن یه چینی سیبیلوی شکم گنده بشم و عاشقانه 6 تا بچه هم داشته باشم ازش!

Friday, November 04, 2005

دوتا سوال دارم. لطفا اگه جوابش رو میدونید بهم بگین:

1. دیه به انگلیسی ترجمه اش چی میشه؟ کسی میدونه حدودا دیه مرد الان چقدره؟
2. اینو مهندسای عمران یا حتی دانشجو ها باید بدونن: توی استاندارد 2800 اون زلزله استاندارد که براش سازه ها رو طراحی میکنیم مشخصاتش چیه؟ مخصوصا میخوام Peak Ground Acceleration_PGA اش رو بدونم.

قربون شما

Thursday, November 03, 2005

عیدتون مبارک

پرادیپ امروز به من تبریک عید گفت! خیلی با مزه هم میگه :" امروز عیده؟ عیدت مبارک!" من دیدم اگه انقدر گفتگوهای تمدنها بالاست که دوست پسر هندوی من انقدر توجه داره که الان عید مسلمونهاست تا به منی که حتی زبونی هم اسلام رو قبول ندارم و فقط مسلمون دنیا اومده ام(و خودش هم میدونه اینو) تبریک بگه اونوقت زشته من تو این بلاگستان که میدونم کلی هاتون روزه گرفتین تبریک نگم. عیدتون مبارک. هم از طرف من و هم از طرف یارم!

WFP

اینجا رو نگاه کنین. اون شماره بالا سمت راست. هر بار که زیاد مبشه یک نفر از گرسنگی مرده.

Wednesday, November 02, 2005

مدیر
تاثیر پذیر، برونگرا، واقع گرا، متفکر
تو یه تیپ "مدیر" هستی. دقیق و منظم و هدفمند. با اینکه تو یک فرد برون گرا هستی، اما خصوصیات تهاجمی آدم های کنه و مردم آزار را نداری یعنی در کل با وجود اینکه پشت کار داری، برای رسیدن به اهدافت مخ مردم رو نمی زنی! خیلی عالیه! اگرچه احتمالا دوست داری در امور دیگران یک کمی هم دخالت کنی، ولی بعضی وقتها بهتر است اجازه دهی امور همانطوری که هستند پیش بروند و خودت را نخود هر آش نکنی!
به هر حال، تو هم برای خودت و هم برای دیگران مدیر عالیی هستی. و این دقیقاً به این خاطر است که تو ترجیح می دهی بیشتر سودمند فکر کنی، تا خلّاق؛ و بجای پیروی کردن از قلبت از عقل و منطقت کمک می گیری. معمولاً مردم هم به این طرز فکر، احترام می گذارند؛ ولی وقتی درخواستهای عشق و محبتشان به گوشهایی کاملا کر برخورد می کند، می تواند آنها را دیوانه کند.
به هر حال، سعی کن گاهی هم قلب داشته باشی!

شما هم میتونین برین اینجا. البته اگه تا حالا نرفتین.

Friday, October 28, 2005

من درست سه هفته است که بی وقفه عین موتور کار کرده ام. آخر و وسط هفته هم نداشته. حالا این آخر هفته که کارمون سبک شده و گفتیم دوباره بار و بندیل (بخوانید لباس چرکها) رو ببندیم بریم دیدن دوست پسرمون از صبح دارم به طرز مشکوکی عطسه میکنم. آخه انصافه؟ خودم رو بسته ام به قرص و چایی و آب نمک. فردا هم برم آب پرتقال بخرم شاید از سرم رد بشه. سه هفته پیش با یه ساک لباس چرک رفتم...این دفعه با یه ساک لباس چرک و ویروس سرما خوردگی...خدا بعدیش رو به خیر کنه.

Sunday, October 23, 2005

پیاده رو

یه سری اینجا بزنین. اگر خواست خودش رو معرفی کنه حتما بهتر از من بلده. من فکر میکردم این آدم رو خوب میشناسم. وبلاگش نشونم داد که 10 سال میتونه برای شناختن یه آدم هیچی نباشه. من وقتی این قلم شروع به کار کرد ایران نبودم...مثل خیلی چیزهای دیگه که نبودم و ندیدم...

Saturday, October 15, 2005

از آرشیو

امروز داشتم آرشیوم رو نگاه میکردم به این برخوردم. دوباره مینویسم که برای خودم یاد آوری باشه: اکثر آدمها وقتی سایه ناتوانی هایشان را میبینند میترسند. در واقعیت نمیدانند که بلندی سایه چقدر است یا چقدر تا رسیدن به اصل محدودیت فاصله دارند...آنها فقط از ترس آن سایه می ایستند.

...دوباره خوندن اینا هم خیلی چسبید:

خیلی خیلی سخته وقتی که تا مغز استخونت حس میکنی که قوانین رقابت تو این دنیای کار رو اصلا اصلا یاد نگرفتی اما با واقعا دلت میخواد برای خودت کسی بشی. خیلی سخته که ذهنا یاد بگیری و ایمان بیاری که تو هم میتونی برای خودت آدمی بشی. یاد بگیری که خیال بافی کنی. هدف بچینی. برای رسیدن به هدفات برنامه ریزی کنی و یاد بگیری که اگر هم شکست خوردی مال این نبوده که زنی. مال اینه که آدمی و آدمها اشتباه میکنند[متن کامل]

وقتي به زندگي افراد موفق و خاص نگاه مي کنم ، مي بينم که کلمه اي به نام شانس چقدر بي اهميت و فاقد ماهيت است . آدم فقط وقتي از اين کلمه استفاده مي کند که دچار ضعف مي شود و خودش را در مقابله با مسائل ناتوان مي يابد [متن کامل]

Friday, October 14, 2005

شهر نوش پارسی پور

يك هفته قبل در نظرخواهي يك وبلاگ از بكارت نوشتم و شهرنوش پارسي‌پور. پس از آن نخست اين مطلب را ديدم و زان پس چند مطلب ديگر كه در وبلاگ‌ها درج شده بود. بحث‌هايي درباره‌ي بكارت. من اما نديدم از قوم فمينيست و غير فمينيست، كسي از شهرنوش پارسي‌پور يادي بكند. يك زن نويسنده‌ي ايراني. به راستي چرا از كتاب «زنان بدون مردان» شهرنوش نام برده نشد؟ كتابي كه شانزده سال قبل، به اين معضل زنان پرداخت. چند سطر از بكارت نوشت با رعايت كامل آن چه عفت كلام مي نامند. درنتيجه‌اش ناشر و نويسنده نابود شدند يك‌جورهايي. كسي توجه نكرد كه كتاب داراي اجازه‌ي انتشار بوده. شهرنوش به زندان رفت. نمي‌گويم چه بر سرش آمد. عاقلان خود دنبال كنند قضيه را! [متن کامل]

Thursday, October 13, 2005

معرفی یک کتاب

"دليل کاهش قابل توجه، بر خلاف انتظار و تدريجی ميزان جرم و جنايت در آمريکا از سال ۱۹۹۰ بدين سو نه افزايش نيروی پليس يا اصلاح قوانين جزايی يا شکوفايی اقتصادی و افزایش اشتغال و يا استفاده از روشهای نوين پليسی مبارزه با جرم، بلکه قانونی شدن سقط جنين در آمريکا در دهه ۷۰ بوده است"[متن کامل]

جواب یک پرسش

سیاه عزیز،

روی پرسش و ایرادت خیلی فکر کردم. برای اینکه چرا از خود ارضایی، سو استفاده از کودکان، قرص ضد حاملگی، و موضوعهایی از این دست مینوسم دلایلی دارم که وظیفه ام برای انتقال اطلاعات به عنوان یک محقق زن از اهم آنهاست. اما در خصوص موضوع بکارت...عقیده ام را نوشتم چون اعتقاد دارم که بیشترین موضوع دست و پاگیر فرهنگمان خود سانسوریست. سئوالی شد که من جوابش را نه که میدانستم که بخشی از زندگیم بود...خواستم تجربه زندگیم را با صراحت و صداقت تقسیم کنم. گفته ای که اگر فلان دختر شهرستانی بعد از خواندن نوشته من با دوچرخه ساز محل بخوابد مسولیتش با من است. من از تو میپرسم که فلان دختر دانشجو که بر سر دوراهی فکریست و نیاز به تغذیه فکری دارد تا از بین دو مسیری که از او دو فرد مختلف و احتمالا دو مادر مختلف میسازد چه؟ ایا من به عنوان کسی که در ایران بزرگ شده ام وظیفه ندارم در حد همین وبلاگ نشان بدهم که میشود بدون گناه هم کسی را دوست داشت؟ که آزاد تر فکر کرد بدون درگیری؟ نکته دیگر اینکه در نهایت هرکسی مسئولیت زندگی خود را به تنهایی به دوش میکشد. من تنها عقیده ام را که درونا به آن رسیده ام بیان میکنم. نه روش زندگی من مستقیم زندگی کسی را تحت تاثیر قرار میدهد و نه کلام من قدرت اجرایی در زندگی کسی دارد. با استدلال تو کتاب هم نباید چاپ کرد..فیلم هم نباید ساخت...شعر هم نباید گفت.
اما اینکه چرا آناتومی بکارت را نوشتم...دلیلم خیلی ساده است...چطور به عنوان یک زن میتوانی به خدایی اعتقاد داشته باشی که از بدنت برایت زندانی ساخته باشد؟ به عدالتش شک نمیکنی اگر ببینی که از بدنت به عنوان سلاح بر علیه تو استفاده کرده؟ خواستم این برداشت را زیر سئوال ببرم. که اگر عضوی هست که نه برای خدمت به مرد که تنها برای خدمت به همان بدن ساخته شده. خواستم هر زنی که وبلاگم را خواند بداند که بدنش متحد اوست و خدایش بر علیه او نیست. حد اقل در این مورد.

Sunday, October 09, 2005

*آناتومي پرده بكارت

من واقعا معذرت ميخوام اما براي بالا رفتن سطح اطلاع عموم عرض ميكنم. پرده بكارت يك لايه سلوليه كه در ابتداي ورودي واژن خانومها به وجود مياد. در دوران جنيني كاملابسته است و به مرور كه جنين به مرحله تولد ميرسه باز ميشه. در بعضي از زنها به قدر كافي باز نميشه و باعث پريود هاي دردناك ميشه و در بعضي ها هم كاملا باز ميشه كه ميشه اونايي كه پرده ندارند. كاربردش تنها به اين دليله كه در دوران نوزادي و كودكي از ورود عفونت به مجاري تناسلي و ادراري زنها جلوگيري كنه. به همين علت هم هست كه ميبينين خانومهايي كه از نظر جنسي فعال هستند مشكلات عفوني خيلي بيشتر از اونايي دارند كه هنوز سكس نداشته اند. پس كاربردش صرفا فيزيكي و براي بدن زن هست. نميدونم چرا بعضي از آقايون انقدر امر برشون مشتبه شده كه در اين كا ئنات بي حساب و كتاب كه اين همه جك و جونور صبح تا شب دارن توليد مثل ميكنند اين توليد مثل اينها انقدر مهم شده كه "خداوند منان" كار و زندگيش رو ول كرده براي زنهاي مهر و موم بزاره كه اينا بفهمن جنس آكينده! قكر نميكنين يه ذره زيادي خودتون رو تحويل ميگيريد؟

http://www.coolnurse.com/hymen.htm

http://www.goaskalice.columbia.edu/1825.html

*اين ترجمه چيزيه كه من خونده ام و منبعش رو هم ذكر كرده ام. در عين حال نظر رضا هم به نظر منطقي مياد. سعي ميكنم در اسرع وقت بيشتر بخونم و اگه تونستم مطلب كاملتري بنويسم. اينو گفتم كه رعابت امانت مطلب شده باشه.

Tuesday, October 04, 2005

*آيا به بكارت در هنگام ازدواج اعتقادی دارید يا نه؟!

من اونجا هم جواب دادم اما اینجا تکرار و کاملش میکنم. من به بکارت در هنگام ازدواج نه برای زن و نه برای مرد اعتقاد ندارم. اصولا اعتقاد دارم که دو طرف باید همه چیز رو با هم تجربه کنند و اگه هنوز با هم بودن رو دوست داشتند به فکر ازدواج بیفتند. به بکارت اعتقاد ندارم چون بعد از اولین تجربه سکس در جدیدی از نظر ذهنی برای آدم باز میشه و یه میلیون سئوال پیش میاد که بهتره آدم جواباشو پیدا کنه قبل از اینکه بخواد وارد مساله ای مثل ازدواج بشه. من اعتقاد دارم که سکس توی یه رابطه خیلی چیزها رو عوض میکنه و همون بهتر که این چیزها قبل از تعهد به ازدواج عوض بشه تا بعدش.من فکر میکنم یه آدم حسابی تو تخت خواب هم آدم حسابیه و اگر یکی توی تخت، توی خصوصی ترین لحظات آدم حسابی نبود اونوقت باید ازش ترسید. سکس جزو معدود تجربه هاییه که آدمهای عادی هم (که مدیتیشن یا امثالش رو نمیکنن) معمولا درحینش حضورشون کامله و واقعا خودشونن. شخصیت واقعی آدمها و اینکه چقدر حتی توی خصوصی ترین لحظه اول به فکر اون یکی هست اونجا معلوم میشه. یادمه یه جا خوندم اگه زندگی جنسی میزون باشه میشه 10 درصد خوشبختی در زندگی زناشویی اماا گه خراب باشه میشه 90 درصد مشکلات. من اعتقاد دارم که تمامیت فرد رو ببین و بگذار اون تو رو ببینه و بعد تصمیم بگیر. اگر سکس قبل از ازدواج بین دو تا آدم عاقل و بالغ برقرار باشه دیگه اسم کشش جنسی رو عشق نمیگذاریم و به اسم چنین عشقی خودمون و یه نفر دیگه رو اسیر نمیکنیم. و البته از ابتدایی ترین دلایل که نباید فراموش بشه اینه که هم مرد و هم زن حق مالکیت بر بدنشون دارند. من نه خودم رو ملزم میدونم که راجع به زندگی گذشته جنسیم و عاطفیم به دوست پسر یا شوهرم کوچکترین توضیحی بدم و نه به خودم اجازه میدم که سین جینش کنم و رزومه تمام دوست دخترهای سابق رو بکشم بیرون. حقیقتش رو بخواهید دستشون هم درد نکنه چون اگر به خاطر اونا نبود طرف اینی نمیشد که هست. خیلی هم ما از زحماتشون در همه ارکان ممنونیم.

این بود انشای ما در مورد مضرات بکارت.

*فکر کردم بدیهیه اما ظاهرا باید مشخصا بگم. این پست اعتقاد شخصی منه با توجه به تجربیات خودم از زندگی. اون چیزایی که دیدم و تجربه کردم و بهشون رسیدم. این نسخه منه فقط برای زندگی خودم. به قولی شما هم همه اقوال رو بشنوید و بهترین ها رو انتخاب کنید و نسخه خودتون رو بپیچید. هرکسی مسئول زندگی خودشه. سئوالی شده. من جواب دادم با ذکر دلایل. توقع از من نداشته باشید که خود سانسوری کنم یا جواب دلخواه شما رو بدم.